چه شوی ز دیده پنهان؟
ز تو با تو راز گویم به زبان بی زبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی
چه شوی ز دیده پنهان؟ که چو روز مینماید
رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی؟
تو چه آیت شریفی که منزه از بیانی؟
ز تو دیده چون بدوزم؟ که تویی چراغ دیده
ز تو کی کناره گیرم؟ که تو در میان جانی
همه پرتو و تو شمعی، همه عنصر و تو روحی
همه قطره و تو بحری، همه گوهر و تو کانی
چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف
چو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانی
به جنایتم چه بینی؟ به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی
بجز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم
به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی
دل دردمند «خواجو» به خدنگ غمزه خستن
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
خواجوی کرمانی
به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی
چه شوی ز دیده پنهان؟ که چو روز مینماید
رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی؟
تو چه آیت شریفی که منزه از بیانی؟
ز تو دیده چون بدوزم؟ که تویی چراغ دیده
ز تو کی کناره گیرم؟ که تو در میان جانی
همه پرتو و تو شمعی، همه عنصر و تو روحی
همه قطره و تو بحری، همه گوهر و تو کانی
چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف
چو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانی
به جنایتم چه بینی؟ به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی
بجز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم
به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی
دل دردمند «خواجو» به خدنگ غمزه خستن
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
خواجوی کرمانی
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 16:15 توسط S.H
|
آنان كه سامان و پويندگي در كيهان را دروغ مي پندارند، همواره در انديشه كين خواهي و حمله به جهان پيرامون خويش هستند؛ زندگي خود و نزديكانشان را تباه مي سازند و سرانجام در برآيندي بزرگتر از هستي ناپديد مي شوند