بنشین مرو

نام شعر : بنشین ...                  شاعر : فریدون مشیری              نوع شعر : چهارپاره


بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما
بنشین ببین که : دختر خورشید صبحگاه
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

بنشین مرو ھنوز به کامت ندیده ام
بنشین مرو ھنوز  کلامی نگفته ایم
بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است
بنشین که با خیال تو شب ھا نخفته ایم

بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه
خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

بنشین مرو حکایت وقت دگر مگو
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر تو نیز با منت از عشق گفتگوست
غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری

بنشین مرو صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است
جان مرا به ظلمت ھجران خود مسوز
بنشین مرو مرو که نه ھنگام رفتن است

اینک تو رفته ای و من ازره ھای دور
می بینمت به بستر خود برده ای پناه
می بینمت نخفته بر آن پرنیان سرد
می بینمت نھفته نگاه از نگاه ماه

درمانده ای به ظلمت اندیشه ھای تلخ
خواب از تو در گریز و تو ازخواب در گریز
یاد منت نشسته بر ابر پریده رنگ
با خویشتن به خلوت دل می کنی ستیز

بوی باران

بوی باران
بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

آپلود عکس

ماه خندید که من چشم به "خود" دوخته ام

نه دل آزرده،نه دلتنگ،نه دلسوخته ام

یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست
عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است
سکه ی قلب زیانی ست که نفروخته ام

برکه ای گفت به خود،ماه به من خیره شده ست
ماه خندید که من چشم به "خود" دوخته ام

شده ام ابر که با گریه فروبنشانم
آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

وفا نكردي و كردم ، خطا نديدی و ديدم
شكستی و نشكستم، بُريدی و نبريدم
اگر ز خلق ملامت ، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم ، شنيدم از تو شنيدم
كي ام ، شكوفه اشكي كه در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد ، به شادی همه عالم
چرا كه از همه عالم ، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نکردی ، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردی ، مگر ز موی سپيدم
بجز وفا و عنايت ، نماند در همه عالم
ندامتی كه نبردم ، ملامتی كه نديدم
نبود از تو گريزی چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم ، بدوش ناله كشيدم
جوانی ام به سمند شتاب مي شد و از پی
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

"مهرداد اوستا"

جانا به نگاهی ز جهان بی‌خبرم کن

جانا به نگاهی ز جهان بی‌خبرم کن، دیوانه‌ترم کن
سرگشته و شیدا چو نسیم سحرم کن، دیوانه‌ترم کن
وای ز چشمه‌ی دیدارت، وای ز آتش رخسارت
وای ز چشم افسون‌کارت چه‌سان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنیدی دگر از من که ببستی نظر از من
ترسم که شوی روز و شبی با خبر از من که نیابی اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدایی؛ به کجایی؟
باز آ که غم از دل برود چون تو بیایی چو بیایی
شمعی گریانم من، اشکی لرزانم من، آهی سوزانم من
چه دیدی که از من رمیدی
بر من نظری کن یا بر سر خاکم گاهی گذری کن

جایش بباریم!

گاهی چتر را باید دستِ باران داد
روی سرِ خودش بگیرد
و ما
جایش بباریم!

رضا کاظمی

چه شوی ز دیده پنهان؟

ز تو با تو راز گویم به زبان بی زبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی

چه شوی ز دیده پنهان؟ که چو روز می‌نماید
رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی

تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی؟
تو چه آیت شریفی که منزه از بیانی؟

ز تو دیده چون بدوزم؟ که تویی چراغ دیده
ز تو کی کناره گیرم؟ که تو در میان جانی

همه پرتو و تو شمعی، همه عنصر و تو روحی
همه قطره و تو بحری، همه گوهر و تو کانی

چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف
چو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانی

به جنایتم چه بینی؟ به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی

بجز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم
به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی

دل دردمند «خواجو» به خدنگ غمزه خستن
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

خواجوی کرمانی

ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ...

ﺁﻧﮑﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ

ﻭﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ، ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﺕ

ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻮﺩ .....

کجایی زمستان ؟

هنوز نیامده‌ای اما
از پلک من بـــرف می‌بارد
کجایی زمستان ؟
برای هوای گرفته‌ی قلـــــبم
بهانه می‌خواهم !

دید مثبت به خاطرات تلخ...

گاهی بجای پاک کردن خاطرات... سعی برای از یاد بردن گذشته!
آن ها را بشویید! افتاب دهید و خوب خشک کنید.
هم گذشته ی شما می ماند همه بدی هایش دیگر نیست!
تو می مانی ُ دید مثبت به خاطرات تلخ...